تبليغاتX
جامعه شناسی - اسطوره ي ازادي خواهي انارشيستي
جامعه شناسی و علوم اجتماعی

  

نوشته: هال دریپر

ترجمه: بهرام کشاورز

 www.abuzar.blogfa.com                                  

 

اسطوره­ی آزادی­خواهی آنارشیستی

یکی از قدرت­طلب­ترین افراد در تاریخ رادیکالیسم کسی نیست جز ”پدر آنارشیسم“، پرودُن که نام او متناوبا به دلیل استفاده­ی مکرر از واژه­ی آزادی و نیز ستایش­های او از ”انقلاب از پایین“ به عنوان الگوی بزرگ آزادیخواهی زنده می­شود.

ممکن است برخی متمایل باشند ضدسامی­گرایی او که به شکل هیتلری­ها بود را نادیده بگیرند (” یهودیان دشمنان بشریت­اند. باید این نژاد را به آسیا بازگرداند یا آنها را به کلی نابود کرد“) یا سرمنشاء نژادپرستی او را به طور کل (او بر این باور بود که جنوبی­ها حق دارند سیاهان آمریکایی را در بردگی نگه دارند چرا که سیاهان پست­ترین نژادهای فرودست­اند)، یا تجلیل او را از جنگ به خودی خود (درست به شیوه­ی موسولینی)، یا این دیدگاه او را که زنان هیچ حقی ندارند (”من هرگونه حق سیاسی او ]سوم شخص مونث[ و هرگونه ابتکار سیاسی او را انکار می­کنم. برای زنان آزادی و رفاه تنها در ازدواج، مادر بودن، وظایف خانگی و ... قرار دارد“.  که در واقع همان شعار معروف نازی هاKinder-Kirche -Küche بود). 

اما ممکن نیست که بر مخالفت قاطع او نه تنها با اتحادیه­های کارگری بلکه با حق اعتصاب (و حتی حمایت از درهم شکستن اعتصاب توسط پلیس) و حتی هرگونه نظری درباره رای­گیری، انتخابات همگانی، حاکمیت مردمی و حتی ایده­ی قانون اساسی بتوان سرپوش گذارد. ( ” تمام این دموکراسی مرا منزجر می کند...“) یادداشت­های او درباره­ی جامعه­ی ایده­آلش به طرز قابل توجهی شامل سرکوب همه­ی گروه­های دیگر، هر گونه تجمع عمومی بیش از 20 نفر، هر گونه مطبوعات آزاد، و هر گونه انتخابات است. در همان یادداشت­ها او در پی یک تفتیش عقاید همگانی و محکوم کردن میلیون­ها نفر به کار اجباری ”به هنگامی که انقلاب رخ می­دهد“ بود.

پسِ پشتِ تمام این باورها تحقیری خشم­آلود علیه توده­های مردم - که شالوده­ی ضروری برای سوسیالیسم از بالا است -  نهفته بود، همانگونه که کارهای مقدماتی مارکسیسم در مخالفت با آن قرار داشت. از دیدگاه او توده ها فاسد و ناامید کننده بودند (” من بشریت را ستایش می­کنم اما بر صورت انسان­ها تف می­کنم.“) آنها ”تنها مشتی وحشی هستند... که وظیفه­ی ما متمدن کردن آنها است بدون اینکه آنها را به زیر سلطه­ی خود درآوریم“. او در نامه­ای تمسخرآمیز با ملامت به دوست خود نوشت: ”تو هنوز به مردم اعتقاد داری“ اما پیشرفت تنها از طریق یک گروه نخبه متحقق می شود که مراقب مردم­اند تا به استقلال دست نیابند“

او در دوره یا دوره­هایی  در جستجوی حاکم مستبدی بود که به عنوان یک فرد دیکتاتور که حامل انقلاب باشد عمل کند. لویی بناپارت (او در سال 1852 یک کتاب کامل را به ستایش از امپراتور به عنوان آورنده­ی انقلاب اختصاص داد)؛ پرنس یرومه بناپارت؛ در نهایت تزار آلکساندر دوم (” فراموش نکنید که استبداد تزار برای تمدن ضروری است).

کاندیدای نزدیک­تری برای مقام دیکتاتوری البته وجود داشت. خودش. او طرح مفصل و با جزئیات کاملی را برای یک کسب و کار ”دوسویه­گرا“ و به نوعی شراکتی، ترسیم کرد که می­توانست به تمام کسب و کارها و سپس دولت گسترش یابد. پرودُن در یادداشت­هایش خود را به عنوان مدیرعامل این شرکت قرار داده بود که طبیعتا در معرض کنترل دموکراتیک که مورد نفرت او بود قرار نداشت. او از قبل مراقب همه­ی جزئیات بود. ”برنامه­ای سری ترسیم می­شود، برای تمام مدیران، نابودی بی­برگشت سلطنت، دموکراسی، ملاکان، مذهب و غیره.“

”این مدیران نمایندگان واقعی کشور هستند. وزیران تنها مدیران ارشد یا سرپرستان همگانی هستند: همانطور که روزی من خواهم شد... زمانی که ما حاکم شویم، مذهب آچیزی خواهد بود که ما می­خواهیم باشد، همچنین آموزش، فلسفه، عدالت، اداره جات و حکومت.“

خواننده­ای که ممکن است سرشار از توهم همیشگی نسبت به ”آزادی­خواهی“ آنارشیستی باشد ممکن است بپرسد: پس آیا او درباره عشق عظیمش به آزادی ریاکار بود؟

نه . هرگز. تنها بایست بدانیم ”آزادی“ آنارشیستی به چه معناست. پرودون نوشته است: ”اساس آزادی آن گفته ی اببی در تلمه (در اثر رابله نویسنده­ی فرانسوی) است: هر آنچه را می­خواهی انجام بده.“ و این اصل به این معناست: ”هرکسی که نمی­تواند آنچه را می­خواهد انجام دهد حق شورش دارد، حتی به تنهایی، در برابر حکومت، حتی اگر حکومت همه­ی کسان دیگر باشد“. تنها انسانی که می تواند از این آزادی لذت ببرد یک مستبد است. این حس تابناک درون­گرای داستایوفسکی در شیگالف است. ” با آغاز از آزادی نامحدود، من به استبداد نامحدود رسیدم“

باکونین، دومین پدر آنارشیسم، نیز داستان مشابهی دارد. کسی که نقشه­هایش برای دیکتاتوری و سرکوب کنترل دموکراتیک بیش از پرودون شناخته شده است.

دلیل اصلی نیز مشابه است. آنارشیسم دغدغه­ی ایجاد کنترل دموکراتیک از پایین را ندارد بلکه تنها دلمشغولی­اش انهدام ”اقتدار“ بر افراد است، که اقتدار دموکرات­ترین نحوه­ی تنظیم ممکن جامعه را نیز شامل می شود. این مطلب توسط شارحان آنارشیسم سلطه­جو بارها به صورت شفاف بیان شده است. برای مثال جورج وودکاک می­نویسد: ”حتی زمانی که دموکراسی ممکن باشد، آنارشیست­ها هنوز از آن پشتیبانی نمی­کنند... آنارشیست­ها خواهان آزادی سیاسی نیستند. آنچه آنها خواهانند آزادی از سیاست است.“ آنارشیسم در اساس شدیدا ضدِ دموکراتیک است، از آنجا که یک  اقتدار به طور مطلوب دموکراتیک هنوز اقتدار است. اما با کنار گذاشتن دموکراسی، شیوه ای دیگر برای حل تفاوت ها و عدم توافق های اجتناب ناپذیر میان ساکنین Theleme  ]جامعه­ای اتوپیایی که بیشتر در کمدی­ها یافت می­شود و نه ساکنان جامعه­ای که به طور جدی خواهان تغییرات اجتماعی هستند[ وجود ندارد، آزادی نامحدود آن، برای هر فرد کنترل نشده­ای غیر قابل تمایز با استبداد نامحدود همان یک نفر است، هم در تئوری و هم در عمل.

مساله­ی بزرگ عصر ما دست یافتن به کنترل دموکراتیک از پایین بر نیروهای مدرن اقتدار اجتماعی است. آنارشیسم که لفاظی­هایش درباره آزادترین یک چیزی از  پایین شهره است، این هدف را کنار می­گذارد. این سوی دیگر سکه­ی استبدادگرایی بوروکراتیک است، با تمام ارزش­های پشت و رو شده­اش، و نه درمان و یا آلترناتیوی برای جامعه.

 

لاسال و سوسیالیسم دولتی

الگوی سوسیال دموکراسی مدرن، یعنی حزب سوسیال دموکرات آلمان، اغلب به عنوان حزبی تصویر شده است که مبنایی مارکسیستی داشته است. این نیز همچون بسیاری موارد دیگر در تاریخ­های موجود سوسیالیسم یک افسانه است.  تأثیر مارکس نیرومند بود، و این تأثیر حتی برای مدتی بر برخی از رهبران بالای حزب نیز وجود داشت اما آن خط مشی­ای که نفوذ یافت و نهایتا حزب را در برگرفت عمدتا متأثر از دو منبع دیگر بود. یکی لاسال بود که سوسیالیسم آلمانی را به عنوان یک جنبش سازمان­یافته بنیاد نهاد (1863) و دیگری فابین­های بریتانیایی بودند که الهام بخش ”تجدیدنظرطلبی“­ برنشتاین شدند.

فردیناند لاسال نمونه­ی اصلی­ی از سوسیالیست دولتی بود، به معنای کسی که هدفش بدست آوردن سوسیالیسم از طریق دولت موجود بود. او نخستین مثال برجسته نبود (لویی بلانک این مقام را کسب کرده بود) بلکه برای او دولت موجود، دولت قیصر تحت صدارت بیسمارک بود.

لاسال به کارگران می­گفت که آن دولت چیزی است ”که برای همه ما چیزی را به دست می­آورد که هیچ یک از ما به تنهایی نمی­توانیم به آن دست یابیم“. مارکس دقیقا خلاف این را آموزش می­داد. اینکه طبقه کارگر بایستی رهایی خود را خود به دست آورد، و برای این کار دولت موجود را از میان بردارد. برنشتاین در بیان این نکته که لاسال از دولت ”کیش راستینی را درست کرد“ کاملا محق بود. لاسال به یک دادگاه پروسی گفت:“من همراه با شما  و علیه تمام این بربرهای مدرن (بورژوازی لیبرال) از دولت، این آتش وابسته دیرین تمام تمدن­ها، دفاع می­کنم“. این همان چیزی است که مارکس و لاسال را از بنیاد مخالف ساخت. زندگی نامه­نویس لاسال، فوتمن که آشکارا تمایلات پروسی­گرایی، ملی­گرایی طرفدار پروسی و امپریالیسم طرفدار پروسی خود را آشکار می­کند اشاره کرده که ”همین نکته است که مارکس و لاسال را به لحاظ بنیادین در دو قطب مخالف قرار داد“.   

لاسال نخستین جنبش سوسیالیستی آلمان را همچون دیکتاتوری شخصی خویش سازمان داد. او کاملا آگاهانه ساختمان آن را به عنوان جنبشی توده ای از پایین برای دستیابی به سوسیالیسم از بالا آغاز کرد. (دژکوب سن سیمون را به یاد آورید). هدف متقاعد کردن بیسمارک به اعطای امتیازاتی به ویژه حق رأی همگانی بود که بر پایه آن یک جنبش پارلمانی تحت رهبری لاسال می­توانست متحد بزرگ دولت بیسمارک در ائتلاف علیه بورژوا لیبرال ها باشد. برای این منظور لاسال تلاش کرد تا با صدراعظم آهنین ]بیسمارک[ مذاکره کند. اونظامنامه­ی دیکتاتوری سازمان خود با عبارت ”قانون اساسی پادشاهی من که شاید شما به آن رشک برید“ را برای او ارسال کرد. او ادامه داد:

اما این مینیاتور برای نشان دادن حقانیت این نکته کافی نخواهد بود که تا چه اندازه طبقه کارگر گرایش غریزی به دیکتاتوری دارد، اگر نخست به درستی مجاب شود که این دیکتاتوری در جهت منافع او اعمال خواهد شد، و اینکه تا چه اندازه، به­رغم نظر جمهوری­خواهان - و یا دقیق­تر بگویم به دلیل آنها - همانطور که اخیرا به شما گفته بودم در تقابل یا ستیزه­گری جامعه بورژوایی به سوی  تاج سلطنتی به عنوان نماینده ی طبیعی دیکتاتوری اجتماعی متمایل خواهند شد، چنانچه سلطنت در یک خط واقعا انقلابی گام بردارد و خود را از پادشاهی نظام ممتازان به یک پادشاهی مردمی­ی اجتماعی و  انقلابی دگرگون کن“.

اگرچه این نامه­ی سری در آن زمان ناشناخته بود، اما مارکس ماهیت لاسالینیسم را به خوبی دریافته بود. او روی در روی لاسال به او گفت که او یک ”بوناپارتیست“ است و  پیشگویانه نوشت که او طرز برخورد یک ”دیکتاتور“ آتی را بر کارگران داراست. مارکس گرایش لاسالی را ”سوسیالیسم حکومت پروس سلطنتی“ نامیده بود و ”ائتلاف­ وی با مستبدان و مخالفان فئودال علیه بورژوازی“ را محکوم کرد.

مارکس نوشت: ”لاسال به جای فرآیند انقلابی دگرگونی جامعه، سوسیالیسم را برخاسته از کمک­های دولتی می­بیند که دولت آن را به جوامع مشارکتی تولیدکنندگان می­دهد و از طریق دولت و نه کارگران، این امر متحقق می­شود“. مارکس این بینش را به ریشخند می­گیرد. ”اما تا آنجا که به جوامع مشارکتی تولید­کنندگان فعلی مربوط می­شود، تنها ارزشی که دارند تا آنجایی است که  آفریده­های مستقل کارگران باشند و نه دست­پرورده­ی دولت و یا بورژوازی.“ در اینجا شاهد بیان کلاسیکی از معنای واژه­ی استقلال به عنوان سنگ بنای سوسیالیسم از پایین در تقابل با سوسیالیسم دولتی هستیم.

نمونه ای آموزنده از آنچه که روی داده است وجود دارد، هنگامی که یک آکادمیسین ضد­مارکسیست آمریکایی به این جنبه از مارکس می­پردازد. کتاب ”دموکراسی و مارکسیسم“ اثر می­یو (که بعدتر با عنوان مقدمه­ای بر نظریه­ی مارکسیستی تجدید چاپ شد) سعی می­کند که عمدتا با استفاده از یک ترفند ساده  مارکسیسم را تعریف و به عنوان ”ارتودوکس مسکویی“ ثابت کند که مارکسیسم ضد دموکراتیک است. اما حداقل به نظر می­رسد که او مارکس را خوانده است و فهمیده است که  در نوشته­های فراوان  و در طی کل زندگی، مارکس نگران قدرت دولت بوده است و نه خلاف آن.  بر می­یو آشکار شده است که مارکس یک دولت­گرا نبوده است:

”یک نقد عامه­پسند علیه مارکسیسم این است که مارکسیسم گرایش به انحطاط به سوی شکلی از  ”دولت­گرایی“ دارد. در وهله نخست این نقد عجیب به نظر می­رسد چرا که نظریه­ی سیاسی مارکس...  در کل فاقد از هرگونه تجلیلِ دولت است“

این کشف چالشی قابل توجه برای منتقدان مارکس بوجود می­آورد چرا که آنها پیشاپیش می­دانسته­اند که مارکسیسم باید از دولت تجلیل کند. می­یو این مشکل را با دو اظهاریه حل می­کند: 1- ”دولت­گرایی جزء بی­چون و چرای الزامات برنامه­ریزی کلی است...“، 2- به روسیه نگاه کنید. اما مارکس هیچ­گونه وسواسی نسبت به ”برنامه­ریزی سراسری“ نداشت. او اغلب (توسط دیگر منتقدانش) محکوم شده است که در برنامه­ ریزی کار سوسیالیسم ناتوان بوده است، دقیقا به این علت که او با خشونت زیاد علیه ”برنامه­گرایی“ و یا برنامه­ریزی از بالای پیشینیان اتوپیایی­اش  واکنش نشان داد. ”برنامه­گرایی“ دقیقا آن چیزی است که مفهوم سوسیالیسم مورد نظر مارکسیسم خواهان انهدام آن است. سوسیالیسم بایست شامل برنامه­ریزی باشد اما ”برنامه­ریزی کلی“ معادل سوسیالیسم نیست درست همانطور که هر احمقی می­تواند یک پروفسور باشد اما همه­ی پروفسورها ضرورتا احمق نیستند.

 

 

 

     

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 9 Jul 2008ساعت   توسط moghtada  | 

 
جامعه شناسیsociology baghochar_2@yahoo.commoghtada_aa@yahoo.com rss.aspx
<-BLOGDescription->اشنايي با مكاتب سياسي و اجتماعي-نظريات جامعه شناسان - و ارائه ي دروس اموزشي علوم اجتماعي و جامعه شناسي <-ArchiveTitle-> <-ArchivLink->