|
جامعه شناسی و علوم اجتماعی
|
دور کیم در رئش جامعه شناسی ، وظیفه جامعه شناسی را برای بررسی واقعیت های اجتماعی ، یعنی نیروها و ساختارهای می داند که بیرون از افرادقرار دارند و برای آنها الزام آور است مثلا (قوانین نهادمند و باورهای اخلاقی مشترک)او همچنین می خواست از طریق تحقیق جامعه شناسی فایده ی موضوع را نیز اثبات کند،مثلا در کتابی با عنوان خود کشی ،نشان می دهد که حتی کار کاملا فردی ماننده "خود کشی" یکپدیده کاملا اجتماعی است و این نمونه ی مجاب کننده برای اثبات اهمیت رشته ی جامعه شناسی است. از نظر دورکیم،جوامع ابتدایی با واقعیت های غیرمادی و بویژه با یک اخلاق مشترک و یا آنچه خودش "وجدان جمعی" می شناسد پیوند می خورد، در حالی که جوامع نوین "تقسیم کار" پیچیده انسانها را با نوعی وابستگی متقابل پیوند می دهد .دورکیم در صورتهای ابتدایی زندگی مذهبی،مذهب را به عنوان صورت غالی واقعیت اجتماعی غیر مادی معرف می کند که سرچشمه دین خود جامعه است .دورکیم به دو نوع واقعیت اجتماعی مادی و غیر مادی معتقدبود ولی تاکید اصلی اش بر واقعیت های اجتماعی غیر مادی (مانند فرهنگ و نهادهای اجتماعی ) بود. دورکیم میدانست که بازگشت به عصری که در آن " نوعی وجدان جمعی " تسلط داشت امکان ناپذیر است ، اما احساس می کرد که میتوان اخلاق مشترک را در جامعه نوین تقویت کرد و مردم از این طریق بهتر می توانند باناهنجاریهایی که از آن رنج می برند مقابله کنند .
دوركهايم بخش قابل توجهي از مطالعات خود را صرف بررسي دين و پديده هاي ديني كرد. ذات دين به نظر دوركهايم عبارت است از تقسيم جهان به دو دسته نمودهاي مقدس و غيرمقدس (ريمون آرون). به نظر او مذهب مستلزم وجود امر مقدس است. امر مقدسي كه از مجموعة چيزها، باورها و مراسم تشكيل شده است. از سوي ديگر مذهب عبارت است از دستگاهي همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور مقدس يعني مجزا [از امور عادي]، يا ممنوع؛ اين باورها و اعمال همه كساني را كه پيرو آنها هستند در يك اجتماع اخلاقي واحد به نام كليسا متحد مي كند. (ريمون آرون)
دوركهايم معتقد است همه اديان متضمن اعمال تشريفاتي و شعائري منظم هستند كه در آن گروهي از مؤمنان گرد هم مي آيند. در مراسم تشريفات جمعي، حس همبستگي گروهي تأييد و تقويت مي شود. تشريفات افراد را از امور مربوط به زندگي اجتماعي نامقدس دور كرده و به قلمرو متعالي وارد مي كند، كه در آن تأثيرات الهي و يا خدايان سنت داده مي شوند، در حقيقت بيان نفوذ و تأثير جمع بر فرد است.(گیدنز) در واقع تشريفات و شعائر از نظر دوركهايم براي پيوند دادن اعضاي گروه ضروري است. از اين رو است كه آنها نه تنها در وضعيت هاي عادي پرستش، بلكه در بحران هاي گوناگون زندگي كه در آن تغييرات و گذرهاي عمده اجتماعي تجربه مي شود، مانند تولد، ازدواج و يا مرگ نيز، يافت مي شود.(گیدنز)
شايد بتوانيم عصاره مطالعات پردامنه دوركيم را بر جستجوي يكپارچگي تازه اجتماعي مبتني بر وجدان جمعي در جهت بازيابي دوباره انسان و خودآگاهي ، تربيت و تعليم او پس از نابسامانيهاي عصر روشنگري و دوراني كه به تعبير فروم شوقي سوزان براي شهرت بخصوص در ميان سرمايه داران و كارخانه دارها بردگي هاي تازه اي پديد آورده بود ، بدانيم.
دوركيم از سويي « تمايز اجتماعي » را شرط آزادي فرد مي دانست و از سويي ديگر تقليل شخصيت آدمي و ناديده گرفته شدن بخشهايي از شخصيت او در كار اقتصادي و همچنين تقليل روابط اجتماعي به انگيزه هاي نفع طلبانه فردي كه انسانها را تنها بر حسب نيازهايش اوليه ( مادي شان ) در جوامع مبتني بر تقسيم كار ارگانيك با يكديگر پيوند مي زند ، نگران بود. همچنان كه در تحليل عليت تداوم « جوامع قطاعي » در جوامع پيشرفته ارگانيك معاصر معتقد بود كه تقسيم كار در سطح زندگي اجتماعي اتفاق افتاده و نمي تواند نوع انديشه و ماهيت وجودي انسان را تغيير دهد. و اين دلواپسي او را به سوي مفاهيم انتزاعي تري همچون « وجدان جمعي » كشاند تا با سعي در پررنگ نمودن ميزان تاثير آن در جوامع نوين و تاكيد بر يكپارچگي اجتماعي در مقابل رشد فزاينده يكپارچگي نظام از پيامدهاي مخرب تقسيم كار پيشرفته جلوگيري نمايد. او در گرايشي اساسا جامعه شناختي بر بسترهاي محيطي رشد شخصيت انساني و تعليم و تربيت تاكيد نمود و دراين رهيافت هر سه گزينه خانواده ، مذهب و سياست را در پيوستگي فرد به جامعه ناكام دانست. او معتقد بود كه خانواده نيروي وحدت بخش و انضباط بخش خويش را از دست داده و نقش آن در دوران معاصر كاهش يافته است. دولت نيز بيش ازحد از فرد دور شده و توانايي اش را در جهت دهي به زندگي فردي از دست داده است و مذهب نيز با حل علل عميق بشر نمي تواند به نابساماني ها پاسخ گويد. هدف مذهب سازمان دادن واقعيت ناسوتي بر اساس امر لاهوتي است. اما دوركيم معتقد است كه مذهب در دوران جديد بيش از حد انتزاعي و فكري شده و توانايي اجبار اجتماعي خويش را از دست داده است. به همين لحاظ در تحليلهاي ديني « جامعه » را به جاي « خدا » قرار داد و تمامي انگيزه هاي روحاني انسان را بازتابي از نيروهاي اجتماعي در نظر گرفت. او استدلال كرد كه مفهوم مركزي دين وجود قدرتي بي نام و پراكنده است و انسانها در طول تاريخ و در فرآيند اجتماعي شدن تحت تاثير آمال ، آرزوها و غايتهاي مشترك انساني قرار مي گيرند و آنها را تحت نام خدا مي پرستند. و روحانيان در اين ميان حلقه واسط ميان منبع آرزوهاي بشري و مردم هستند كه از خرافات ، ظلم ، خيال پروري ، و استثمار معنوي و روحي انسانها مصون نمي باشند و در اين ميان باز شخصيت انساني است كه به انگيزه هاي روحاني اش تقليل مي يابد.
در جهت گيري روش شناختي ، دوركيم در مقابل عقلانيت فلسفي و مذهبي گذشتگان ، بر عقلانيت علمي تاكيد نمود و اين به نوعي همراستا با انديشه هاي ليبرالي بازگشت به واقعيت انساني مي نمود و در جهت مخالف آن تاكيد بر نيروهاي اجتماعي و پديده هاي اجتماعي داشت. به همين لحاظ دوركيم جداي از خرافات و كلي نگري هاي مذهبي و فلسفي و همچنين تقليلگرايي روانشناختي به تبيين علمي نمودهاي اجتماعي بر مبناي نمودهاي اجتماعي ديگر روي آورد كه مي توان بررسيهايش در مورد خودكشي را در اين زمينه فكري در نظر گرفت. جايي كه او به عنوان شخصيتي دانشگاهي بر واقعيت هاي اجتماعي تاكيد كرد. واقعيتهايي كه به دور از پيشداوريها و عرف عمومي جامعه بوده ، در فراسوي افراد قرار داشته و الزام آور برايشان مي باشد. جهت گيري او در بررسي واقعيت هاي اجتماعي در قواعد روش جامعه شناختي اش نمايان مي باشد. بدين معني كه نخست پديده اجتماعي مورد نظر را تعريف مي نمايد بعد پيشداوريها و تعابير قبلي در مورد آن را رد كرده و سپس تعبيري به غايت جامعه شناختي از آن ارائه مي كند. هدف او از تمركز بر واقعيت هاي اجتماعي دستيابي به شناختي صحيح ، عيني و دقيق از جامعه بود چرا كه بدون شناخت مطمئن امكان دگرگوني و اصلاح اجتماعي و بهتر كردن وضع موجود غيرممكن مي نمايد